سال‌هاست كه هر وقت به لغت يا اصطلاح جالبي برمي‌خورم يك گوشه‌اي يادداشتش مي‌كنم كه ببينم در فرهنگ‌ها آمده يا نه. بعضي از اين‌ موارد را هم دوستانم يادآور شده‌اند و من يادداشت كرده‌ام. در اين‌جا از همه‌ي اين عزيزان ياد و تشكر مي‌كنم: مرحوم منير قادري، مرحوم كبرا سلسله‌سبزي، دكتر فريبا قطره، دكتر علي‌رضا امامي، ندا گركاني، بهروز صفرزاده و پژمان فيروزبخش.

در مطلب قبلي وبلاگ چند تايي از اين لغات و اصطلاحات را بدون ترتيب خاصي آورده بودم. دوست عزيز پژمان فيروزبخش پيش‌نهاد كرد كه اين‌ها را بر اساس ترتيب الفبا بياورم. باز هم وسواس پژمان كار دست من داد و بي‌خود و بي‌جهت كار من به تأخير افتاد.

مطلب قبلي را هم حذف كردم. بعضي دوستان براي آن مطلب نظر گذاشته بودند و با حذف اصل مطلب نظرات آن دوستان هم از دست رفته. از اين جهت از آن دوستان عزيز عذر مي‌خواهم.

 

من براي اين كار يادداشت‌هايم را با فرهنگ بزرگ سخن و ذيلش مقابله كردم و آن‌هايي كه در آن دو نبود را آوردم. قصد دارم هر دفعه 5 تا از آن‌ها را ذكر كنم. همه‌ي شواهد را هم از اينترنت پيدا مي‌كنم.

براي معنايي كه مي‌نويسم خيلي وقت صرف نمي‌كنم. همين جوري هم اين كار وقت زيادي از من مي‌گيرد (همين مطلب فعلي نزديك سه ساعت وقت مرا گرفت).

قصد من در نوشتن اين مطلب انتقاد از فرهنگ سخن و به دست دادن افتادگي‌هاي آن نيست، بلكه اين كار به سبب علاقه‌اي بوده كه به فارسي گفتاري (در واقع لهجه‌ي تهراني) داشته‌ام.

راستي از محمد افشين‌وفايي عزيز هم ممنون كه يك نسخه از «ذيل فرهنگ بزرگ سخن» به من هديه كرد.

حرف ديگري اگر بود درابتداي مطالب آتي خواهم گفت.

 

*  *  *

 

آرايش

هفتاد قلم آرايش كردن (/ داشتن): آرايش بسيار زياد كردن، آرايش بسيار غليظ كردن. مگر هفتاد قلم آرایش کردن به‌جز زن‌های ایرانی و عربستان و چند تا کشور جهان سومی دیگر، در جای دیگری هم مشاهده شده است؟ وقتی مامانم بیرون از خونه هفتاد قلم آرایش داره و تو خونه فقط بوی ِ پیازداغ می‌ده، من از کی یاد بگیرم که خودمو واسه شوهرم آراسته کنم؟ من خدادادی خوشگلم نیاز ندارم که هفتاد قلم آرایش کنم!

(و نيز: هفتصد قلم آرايش. اگه منم هفتصد قلم آرایش کنم خوشکل می‌شم. اول از همه منشی رو دیدم که نه هفتصد قلم آرایش داشت نه بی‌خود و بی‌جهت چشم و ابرو میومد و بی‌ادبی می‌کرد. هیچ جای دنیا نمی‌شه زنایی رو پیدا کرد که برای خریدن یه قوطی کبریت از مارکت پایین خونشون، یک ساعت، هفتصد قلم آرایش کنند!   با صدای تعارفش به خودم اومدم. هفت که نه هفتاد هم نه که هفتصد قلم آرایش کرده بود.

نيز: هفتاد و هفت قلم آرايش: هر روز سركار خانم منشي با كلي تيپ و هفتاد و هفت قلم آرايش و بوي عطر و گلاب مياد مطب.   پس بگو چرا این‌ها خوشگلن ... نگو که خودشون رو هفتاد و هفت قلم آرایش می‌کنن صورتشو نيگا كن. هفتاد و هفت قلم آرايش داره. مانتوش رو ديدی؟ دختره حيا نداره).

 

آتيشي

زنبورآتيشي: زنبور چاق و چله و درشت و قهوه‌اي‌رنگ؛ با نواري زرد دورادور شكمش. امروز مچ دستم رو زنبور نیش زد. از این زنبورآتیشی‌ها. از ظهر دستم ناکار شده. درمانگاه رفتم. آمپول ضدالتهاب و ضدحساسیت زدم. دردش امانم رو بریده.   ﻧﻘﺸﻪ‌ي ﭘﺮاﮐﻨﺪﮔﯽ زﻧﺒﻮر آﺗﺸﯽ (Fire Ant) در ﮐﺎﻟﯿﻔﺮﻧﯿﺎ.

(در اينترنت شواهد آن چهار پنج تا بيشتر نيست، ولي من از بچگي اين زنبورها را به همين اسم شناخته‌ام. شايد اين كاربرد مخصوص دارآباد باشد. دوستان نظر بدهند لطفاً.

شايد هم بهتر بود «زنبورآتيشي» را يك واحد در نظر ‌مي‌گرفتم و در حرف «ز» مي‌آوردم).

 

آينه‌تريلي

مث آينه‌تريلي: در مورد گوش‌هاي بزرگ و بَلبَلي مي‌گويند. اون گوشای آینه‌تریلی‌ات را باز کن می‌خوام دو کلوم حرف حساب باهات بزنم. کنار گوش آینه‌تریلی‌مانندش می‌ایستم. پسرش چه گوشایی داره مثه آینه تریلی.

 

احساس

به كسي احساس داشتن: به كسي (جنس مخالف) علاقه داشتن. احساس علاقه كردن به كسي (جنس مخالف). خواستگارم 25 سالشه و ما قبلاً مشاوره رفتیم و مشاوره مارو اون موقع به دلیل تفاوت تحصیلات و نداشتن علاقه‌ي من به اون رد کرد. ولی الان شرایط یکم فرق کرده و نسبت بهش احساس دارم. این که من بهش احساس دارم تقصیر اون نیست و فقط خودم مقصر هستم، افسار دلمو از دست دادم و این‌جوری گیر افتادم. منطقی که فکر می‌کنم می‌بینم ازش خوشم نمیاد اما بهش احساس دارم. الآن 4 ماه بیش‌تره از جدایی من و پور میگذره اما ته دلم هنوز بهش احساس دارم. گفتم دل‌تنگشم، بهش گفتم براش گریه می‌کنم، بهش گفتم بهش احساس دارم. وقتی می‌بینمش بی‌اختیار اشک توی چشام جمع می‌شه، خییییلیییی بهش احساس دارم.

(نيز: به كسي حس داشتن. در رديف الفبايي خود شواهد آن خواهد آمد).

 

انداختن

تف [هم] تو صورت كسي ننداختن: (از شدت تنفر) كوچك‌ترين اعتنايي به كسي نكردن. واقعاً اگه من مدیر سهام و مدیران این شرکت را ببینم تف تو صورتشون نمیندازم گفتم: اگه یکی با من این‌جوری (مثه دستمال کاغذی) رفتار کنه دیگه حتا یه تف هم تو صورتش نمیندازم. من اول طرفدارت بودم الان ببینمت تف هم تو صورتت نمیندازم. اما اگه یکی با کسی که دوسش دارم بد حرف بزنه دیگه تا آخر عمر تو صورتش تفم نمیندازم.

(صورت‌هاي ديگر: به (/ روي) چيزي (/ كسي) تف [هم] ننداختن. كوچك‌ترين اعتنايي به چيزي نداشتن، كم‌ترين ارزشي براي چيزي قائل نبودن. لاشت کنار خیابونم بیافته روت تف نمیندازم. من به این سریال‌ها تف هم نمیندازم. حرف که نزنی غمباد می‌گیری ... دق می‌کنی ... میوفتی کنار خیابون ... هیشکیم تف نمیندازه رو جنازت).

 

اين رو هم تو اينترنت متوجهش شدم:

تف [هم] كف دست كسي ننداختن: حتي چيز بي‌ارزشي هم به كسي ندادن، هيچ چيز به كسي ندادن. هر چیز قیمتی داره مجانی تف کف دستت نمیندازن. اگر برای کسی شعر بخوانی تف هم کف دستت نمی‌اندازد. عجب دوره‌زمونه‌ای شده ها، هر وقت پول می‌خواستن دودستی تقدیم می‌کردیم ولی تا خودت احتیاج داری هیچ‌کس تف هم کف دستت نیمندازه. همین دوست، چند ماه پیش که تولد خودت بوده تف هم کف دستت ننداخته.

 

(صورت‌هاي ديگري هم دارد: حالا دیگر با مرام و معرفت و انسانیت و تقوا (ببخشید) تف هم کف دستت نمی‌گذارند. اصلاً با این چندرغاز ... تو این بازار تف هم کسی کف دستت نمی‌ذاره اگه اون موقع به یه نفر صدهزار تومن می‌دادن بال درمی‌آورد، ولی بعد بیست سال با صدهزار تومن تف هم کف دستت نمی‌کنن.

به معني كوچك‌ترين اعتنايي به كسي نكردن هم آمده: شوهرت بمیرد یا بکشمش یا طلاقش دهی، تف هم کف دستت نمی‌اندازم! تره که خوب است، یونجه هم جلویت نمی‌ریزم بدبخت! اگه كارم گيرت نبود تف هم كف دستت نمي‌انداختم آدمایی که الان تف هم کف دستت نمیندازن، فقط بلدن تحقیرت کنن.

نيز: تف كف دست كسي انداختن: به همان معني «چيزي به كسي ندادن»).

 

*  *  *

پس‌لرزه‌ها

پژمان فيروزبخش، 8 آبان 1391:

استاد لیان عزیزم سه ساعت صرف وقت که چیزی نیست. من تا حالا دو روز برای تحریر نقد مسعود سعد وقت گذاشتم و هنوز هم تمام نشده. اما دربارۀ چیزهایی که نوشته‌ای:

1. من تا به حال «زنبور آتیشی» نشنیده‌ام. ضمناً بهتر همین است که زنبور آتیشی را یک واحد در نظر نگیری.

2. «آینه‌بغل تریلی» پرکاربردتر از «آینه‌تریلی» است. البته زورم آمد بروم در فرهنگ ببینم این یکی آمده یا نه.

3. «تف [هم] تو صورت کسی ننداختن» و غیره را چرا زیر مدخل «انداختن» آورده‌ای؟

4. من «تف کف دست کسی انداختن» به این معنی نشنیده‌ام، کاش شاهد می‌آوردی.

 

پاسخ بنده:

1. امروز تحقيقكي دربارة «زنبور آتيشي» كردم. عكسش را مثل عكس خلاف‌كارها به چند نفر نشان دادم تا ببيننم كه مي‌شناسندش يا نه. نتيجه‌اي كه به دست آمد اين است كه اكثراً تا به حال اين زنبور را نديده‌اند و خوب بديهي است كه اسمش را هم نمي‌دانند. البته بعضي بدون شناسايي كامل اين زنبور حدس زدند كه اين همان «زنبور گاوي» باشد.

اين را هم بگويم كه در تهران دو نوع زنبور به مقدار فراوان يافت مي‌شود، يكي زنبورهاي زردرنگي كه در ميوه‌فروشي‌ها گرد ميوه‌ها (به خصوص انگور) مي‌گردند و به زباله و گوشت هم بي‌ميل نيستند. نوع ديگر همين زنبورگاوي‌ها هستند. زنبور عسل هم تك‌وتوكي در حاشية شهر (مثل دارآباد ما) ديده مي‌شود.

2. «آينه‌بغل» در فرهنگ سخن آمده، ولي «آينه‌بغل تريلي» نه. در ضمن ظاهراً «آينه‌بغل تريلي» از «آينه‌تريلي» كم‌كاربردتر است: گوشای این رفیق ما [دست] کمی از آینه‌بغل تریلی نداره. یک روز که بلاخره سکوت رو شکستیم و کلی از یادآوری کله‌های تراشیده و گوش‌های آینه‌بغل تریلی و عینک‌های مقوایی تلقی که گوش تا گوش تو سینما نشسته بودند خندیدیم.

آينه‌بغل كاميون هم در اينترنت بود: گوش‌هاش عین آینه‌بغل کامیون می‌مونه دماغت شبیه منغار اردک و گوشاتم شبیه آینه‌بغل کامیون.

آينه‌بغل اتوبوس: مدتی است گوش باراک اوباما که بیشتر به آینه‌بغل اتوبوس شباهت دارد مورد توجه ویژه‌ي کاریکاتوریست‌ها قرار گرفته. آينه بغل اتوبوس: به گوش‌هاي پهن و ايستاده و بزرگ گفته مي‌شود. خوشبختانه گوشام نه بله مانند بود که مث آینه‌بغل اتوبوس تو ذوق بزنه نه دراز و خرگوشی. اول‌ها فکر می‌کردم حتما باد می‌زنه پشت گوشش این شکلی می‌شه ... الان که دقت می‌کنم می‌بینم وقتی هم باد نمیاد گوشاش همین‌جوریه! شده کانهو آینه‌بغل اتوبوس! شب و روز خواب گوش می‌بینم!

 

3. تركيب‌ها (يعني تركيبات نحوي) را بايد در فرهنگ ذيل تمام واژه‌هاي «قاموسي» (اسم، صفت، فعل، قيد) آورد و از واژه‌هاي «دستوري» (حروف) چشم‌پوشي كرد، بعد بايد تركيب را ذيل اولين واژه‌ي قاموسي تعريف كرد و بقيه را به آن ارجاع داد. من اگر قرار بود فرهنگ بنويسم بايد «تف تو صورت كسي ننداختن» رو ذيل «تف» تعريف مي‌كردم و در ذيل «انداختن» ‌و «صورت» بهش ارجاع مي‌دادم، اما من تصميم گرفتم در اين وبلاگ در اولين جايي كه به مدخلي اشاره مي‌كنم همان‌جا معني‌اش را هم بنويسم. بعد البته در رديف الفبايي «تف» و «صورت» هم به اولين جايي هم كه اين تركيب آمده ارجاع مي‌دهم.

 

4. تف كف دست كسي انداختن: كوچك‌ترين چيزي به كسي ندادن. می‌دونید با هزار تومن چی می‌شه خرید؟ یه تف میندازن کف دست آدم. این‌همه ما جون می‌کنیم بعد میان یه تف میندازن کف دستمون می‌گن برید حال کنید. از يه مهندس توپ قد یه خر کار می‌کشن! [بعد] از بالای پل میفته پاش میشکنه، خسارت که نمی‌دن هیچ! هر دو سه ماه یه بار تف میندازن کف دستش. اگه نفر قبليت ازدواج كنه كادو براش چي مي‌خري؟ ... هیچی یه تف میندازم کف دستش.