درست یادم نیست چند سال، شاید ده سال پیش بود که روزی استادم، صداقت جباری، پرسید تو دکتر مظفر بختیار را می‌شناسی؟ گفتم بلی. گفت دیروز کسی تلفن کرد و با لحن موقّر متینی گفت من مظفر بختیار هستم. قطعه‌خطی از شما دیدم و بسیار لذت بردم. خواستم دست مریزاد بگویم و تشکر کنم.

حسی که از شنیدن این مطلب به من دست داد دیگر هرگز برایم تکرار نشد. به راستی چه اندازه شوق و شور و عشق باید در سر آدم باشد تا چنین کند، آن هم زمانی که خود استادی کاردیده است. بختیار وجودش همه ذوق و نازک‌خیالی و باریک‌اندیشی بود و اینها را با دانش و میل به تحقیق جمع داشت و همین یگانه‌اش ساخته بود. از بس چشم و سلیقه و ذهنش را درست تربیت کرده بود، به معنی دقیق کلمه گوهرشناس شده بود. چون فکرش در ادب پارسی و تازی می‌گشت و دلش در گرو هنر ایران بود، اغلب چیزهایی از او می‌شنیدی و می‌آموختی که جای دیگر پیدا نمی‌شد. به همین ترتیب، متانت و طنازی را نیز توأمان داشت و با داشتن همۀ اینها گزاف نیست اگر بگویم خوش‌مشرب‌ترین استادی بود که می‌شناختم.

در صدایش، نگاهش و در وجودش چند بار که از کلکسیونش حرف می‌زد یا می‌آورد تا تماشا کنم پدربزرگم را دیدم، وقتی که با قلمتراشها، ساعتها یا دیگر خرده‌ریزهای عتیقه‌ای که داشت ور می‌رفت یا برای کسی از آنها تعریف می‌کرد. حس و ذوق و تفاخر همه همان بود. دریغ که دیگر اکنون هر دو خاطره شده‌اند.

با افشین بودم که خبر مرگ دکتر بختیار رسید. افشین گفت بیچاره بختیار. گفتم بیچاره ما. بختیار اهل ذوق بود و دلسوختگان هنر خوب واقف‌اند که فرد چه لذتی از مستغرق شدن در یک اثر هنری می‌برد و بختیار چه بسیار ازین لذتها که نبرد. بیچاره ما که دیگر از وجود عزیزش محروم شدیم.

برای من ساعاتی که به دفترش در دانشکدۀ ادبیات می‌شتافتم یا با دوستان یکدل در منزلش به خدمت می‌رسیدیم از حساب عمر بیرون بود، بس که از صحبتش غرق لذت می‌شدم. افسوس که دیگر نیست تا کتاب ‌میرزا غلامرضا اصفهانی را دست بگیرد و ورق بزند و حظ کند و ما را هم سر ذوق بیاورد.

پژمان فیروزبخش