دربارۀ ابیاتی از داستان خشم گرفتن کسری بر بوزرجمهر
آنچه در پی میآید دو نامه است به دکتر جلال خالقی مطلق دربارۀ پیشنهاد تصحیح چند بیت در داستان خشم گرفتن کسری بر بوزرجمهر (دفتر هفتم) و پاسخ ایشان. گرچه اشکال متن ظاهراً هنوز به قوّت خود باقی است و اتفاق نظری حاصل نشده، اما شاید بحثهای مطرحشده در نامهها قدمی به پیش در رسیدن به سخن فردوسی باشد.
پژمان فیروزبخش
استاد بسیار عزیزم دکتر خالقی مطلق
سال نو بر شما و خانوادۀ گرامی فرّخ و فرخنده باد. امیدوارم در سال جدید پرتوانتر از همیشه و شادکام باشید.
صبح امروز که اول فروردین بود خواستم چند سطری برای عرض تبریک عید بنویسم، اما نشد. از سر شب که مشغول کار بودم قصد داشتم به شاهنامه مراجعه کنم و ببینم در بیتِ «بفرمود تا پارسی دری/ بگفتند و کوتاه شد داوری» (هفتم 372/ 3506) کدام نسخهها «پارسی و دری» دارند و اکنون که 5 بامداد دومین روز سال است از این کار فارغ شدم. علت این کنجکاوی آن بود که دو سه روز پیش در یکی از نسخههای کهن ترجمۀ تفسیر طبری (نسخۀ پاریس، احتمالاً از اواخر سدۀ ششم) در دیباچۀ کتاب دیدم چنین آمده است: «این کتاب تفسیر بزرگ است از روایت محمد بن جریر الطبری رحمه الله علیه ترجمه کرده به زبان پارسی و دری». نمیدانم در کجا، اما خیال میکنم باز هم ترکیب «پارسی و دری» را بجای «پارسی دری» دیدهام. به هر حال مراجعه کردم و دیدم هشت دستنویس بعلاوۀ دستنویس سنژوزف «پارسی و دری» دارند. به نظرم مسئلهای قابل تحقیق است؛ چراکه دلیلی ندارد کاتبان ضبط سرراست «پارسی دری» را به «پارسی و دری»، که در نظر ما (و لابد در نظر مردمانی که از دو سه قرن پس از فردوسی میزیستهاند) بیمعنی جلوه میکند، تغییر دهند.
اما غرض از این پرگویی اصلاً طرح مطلب دیگری است که به سرم زده. دستنویس سنژورف را که در موضع پیشگفته میدیدم ویرم گرفت که قدری بیشتر مقابله کنم. چند بیتی تا اوایل داستان «گفتار اندر خشم گرفتن کسری بر بوزرجمهر» مطابقه کردم و متوجه شدم که دو سه بیت در صفحات 374 و 375 دفتر هفتم اشکال دارد. این شد که تصمیم گرفتم ضمن عرض تبریک، آنچه به خاطرم رسیده است را با سرکار در میان نهم تا اگر پیشتر آنها را درست نکرده باشید و عرض بنده هم مورد قبولتان باشد در پیرایش دوم اصلاح فرمایید.
برای شرح داستان - آن گونه که بنده داستان را میفهمم- ناچارم بی هیچ مقدمهای با اصلاحات پیشنهادی شروع کنم. امیدوارم پیش که بروم مطلب روشن گردد. در مصراع نخستینِ بیت 3526، همۀ دستنویسها و نیز دستنویس سنژوزف بجای «آن شاه»، «داننده» دارند. نویسش منفرد «آن شاه» تنها در دستنویس لندن آمده است. بنده گمان میکنم صورت درست بیت چنین است: «همیشه به بازوی داننده بر/ یکی بند بازو بُدی پرگهر» و مراد از «داننده» هم بزرگمهر است.
بیت 3527 به نظر بنده الحاقی است. یعنی اصلاً سرودۀ فردوسی نیست. فردوسی در سراسر شاهنامه «بازو/ بازوی» را با «سو/ سوی» قافیه نکرده است و در واقع نمیتوانسته قافیه کند. زیرا تلفظ یکی bāzū(y) و دیگری sōy بوده است، یعنی اولی با واو معروف و دومی با واو مجهول ادا میشدهاند و قافیه ساختن آن دو ناروا بوده است. تا جایی که به وسیلۀ کامپیوتر جستجو کردم فردوسی «بازو» را فقط با «پهلو» (= کنار) و «ترازو» قافیه کرده که واو این هر دو نیز معروف (ū) است. «سوی» را نیز با «آرزوی» و «خوی» و دیگر لغاتی که به -ōy پایان میگیرند قافیه کرده است (sow-ē با یای نکره، به معنی «سمتی، مسیری، جهتی»، را هم اغلب با pahlaw-ē، dārow-ē و gaw-ē قافیه ساخته که اصلاً حسابشان جداست). این بیت فقط در سه دستنویس ل، ل2، ق2 آمده است و اکنون سنژورف هم آن را ندارد. به نظر من، هم این بیت و هم بیت دیگری که در بعضی دستنویسها جایگزین آن شده است (نک: زیرنویس 25) حاصل طبع خوانندگان یا کاتبانی است که داستان را درست درنیافتهاند. بیتی که جایش درست همینجا، یعنی در موضع بیت 3527 است، بیتی است که اکنون به غلط در جایگاه بیت 3535 نشسته و دو بیت 3534 و 3536 را که فقط با در کنار یکدیگر قرار گرفتن معنی محصّلی پیدا میکنند از هم گسسته است. این بیت در چند دستنویس، از جمله سنژوزف، بجای بیت 3527 آمده که ظاهراً درست هم همین است.
اکنون خیال میکنم بشود ابیات را آورد و داستان را شرح داد:
ز هامون برِ مرغزاری رسید/ درخت و گیا دید و هم سایه دید
همی راند با شاه بوزرجمهر/ ز بهر پرستش هم از بهر مهر
فرود آمد از بارگی شاه نرم/ بدان تا کند بر گیا چشم گرم
ندید از پرستندگان هیچ کس/ یکی خوبرخ ماند با شاه و بس
بغلتید چندی بر آن مرغزار/ نهاده سرش مهربان بر کنار
در اینجا راویت تجدید مطلع میشود. انوشروان سر بر زانوی ریدکی به خواب میرود[1] و راوی داستان را متوجه بوزرجمهر میکند:
همیشه به بازوی داننده بر/ یکی بند بازو بدی پرگهر
به بازو نگه کرد و گوهر ندید/ یکی آشنا را ز لشکر ندید
بوزرجمهر ناگهان متوجه میشود که بازوبند مرصعی که همیشه بسته داشته بر بازویش نیست. از لشکریان هم هیچ کس را نمیبیند که مگر بازوبندش را او برداشته باشد. اما درست در همین لحظه
فرود آمد از ابر مرغ (ژ: مرغی) سیاه/ بپرّید تا زیر/ پیش[2] بالین شاه
نگه کرد و آن بند بازو بدید/ سر از بند (ژ، ل: سرِ درز) آن گوهران بردرید
چو بدرید، گوهر یکایک بخورد/ همان درّ خوشاب و یاقوت زرد
بخورد و ز بالین او برپرید/ همانگه ز دیدار شد ناپدید
دژم گشت از آن کار بوزرجمهر/ فروماند از کار گردانسپهر
از اینجا باز معلوم میشود که بازوبند متعلق به بزرجمهر بوده است و نه شاه. زیرا اگر بازوبند از آن شاه بود دیگر لزومی نداشت بزرجمهر این واقعه را برای خویشتن به فال بد بگیرد. بلکه اگر بازوبند متعلق به شاه بود این واقعه نشان از افول اقبال و دولت شاه داشت، نه بوزرجمهر (نک ابیات 3540 و 3541 که دربارۀ بزرجمهر آمده: «که بس زود دید آن نشان نشیب»).
بدانست کآمد به تنگی نشیب/ زمانه بگیرد وریب و نهیب
چو بیدار شد شاه و او را بدید/ کزان سان همی لب به دندان گزید،
گمانی چنان برد کو را به خواب/ خورش کرد بر پرورش بر شتاب
همان طور که ملاحظه میکنید دو بیت اخیر تقریباً موقوفالمعانیاند. شاه بیدار شده، بزرجمهر را میبیند که لب به دندان میگزد؛ خیال میکند که در خواب بادی از او خارج شده و... الخ. بیت 3535 این میان وصلۀ ناجور است.
امیدوارم توانسته باشم با این ذهن خسته مقصود خودم را درست بیان کرده باشم. ساعت از 6 صبح گذشته و دو سه کبوتری که در پاسیوی آپارتمان ما منزل دارند مدام بقربقو میکنند و نثر شکستهبستۀ من هر لحظه بیشتر الکن میشود. درازنفسی را امید عفو دارم.
با تجدید مراتب ارادت، پژمان
2 فروردین 1392
دوست دانشمند و عزیزم آقای پژمان فیروزیخش
نامهء آن گرامی رسید. من نیز نوروز را که هنوز تازه است به شما و بستگان و پیوستگان شما شادباش میگویم و برایتان سالی و سالیانی پر از تندرستی و لبریز از شادی و مالامال از نیکبختی آرزو دارم. همچنین امیدوارم که آن کبوتری که در سرپناه کاشانک شما بقبقو میکرد به کام دل رسیده باشد و به زودی در لانهاش یک یار و دو تخم چشم به راه او باشند.
دو نکتهای را که دربارهء متن شاهنامه نوشته بودید، خواندم و لذت بردم. شما همیشه در برخی نکات شاهنامه دقتی ژرف هزینه میکنید و به گفتهء نظامی که دربارهء فردوسی گفته است، حلوا را هم به تنهائی نمیخورید، بلکه بخشی را به دوستان زلّه و ولیمه میکنید و سهم مرا هم همیشه چربتر میدهید. در پیرایش دوم شاهنامه بر آن شدم که زیروزبرگذاری را گسترش بیشتری دهم و این طبعاً کار را که به پایان رسیده بود، به عقب انداخت. در فرهنگ رواقی دیدم که او شاهنامه را به زبان امروز ما تهرانیها خوانده است. باری، اعرابگذاری نیمهء نخستین به پایان رسیده و اکنون نیمهء دوم در دست دوستان است. من قاعدتاً در پیرایش دوم نویسشهائی را که تنها در دستنویس لندن آمده است، از متن بیرون کردهام، یکی به دلیل تنها بودن آن که بویژه اگر ساده نیز باشند برفزودهاند. دیگر به این دلیل که پژوهشهای بعدی، گمان نخستین مرا که کاتب دستنویس لندن در بسیار جاها با مهارت متن را عوض کرده است ثابت کرد. از این رو محتمل میدانم که در مورد روایت گوهر خوردن کلاغ نیز نویسش یگانهء دستنویس لندن را کنار گذاشته باشم، ولی یقین هم ندارم، چون پیشنهاد شما نیز اشکال را بکلی رفع نمیکند، چون چنین مینماید که گوهرها به بازوی شاه بوده است. چون اگر همهء بیتهای 3526 به بعد را در جهت برداشت شما پیرایش کنیم، باز جای این پرسش هست که اگر مرغ گهرهای بوزرجمهر را برده و خورده است، دیگر علت خشم شاه بر بوزرجمهر چیست؟ به هر روی، باید در متن این روایت دقت بیشتری کرد.
و اما دربارهء فارسی و دری، اگر چنین بخوانیم یعنی مثلا رودکی کلیله را هم به فارسی گفته و هم به دری؟ البته میتوان آن را بدین گونه توجیه کرد که منظور دو نام برای یک زبان واحد است، ولی دلچسب نیست. به گمان من "فارسی و دری" متأخر است. نظر من این است که چون در زمان ساسانیان پارسیگ زبان کتابت و دریگ زبان گفتار بود، در سدههای نخستین هجری فارسی را به معنی مطلق "(زبان) کتابت" میگرفتند و چون در این زمان زبان کتابت دری شده بود، آن را فارسیِ دری نامیدند، ولی سپستر که دوباره میان این دو زبان تفاوت نهاده بودند (نهایت از سدهء پنجم)، یک واو عطف به میان این اصطلاح افزودند. برای آغاز سال همین اندازه بس است!
امید که حال دوستان شما آقای دکتر افشین وفائی و آقای لیان نیز خوب باشد. خداوند شما سه تفنگدارِ ادبِ فارسی را همیشه شاد و تندرست بداراد! ایدون باد، ایدون تر باد!
با سپاس و مهر و درود
خالقی
[23 مارس 2013]
استاد عزیزم دکتر خالقی مطلق
از لطف سرکار بسیار ممنون و سرافراز شدم. همۀ شوق من از کلنجار رفتن با ابیات دشوار شاهنامه و سعی در فهمیدن آنها این است که بهاصطلاح «یافتههایم» را از برای سرکار بنویسم و با شما در میان بگذارم و بدین وسیله از افاضات عالی بهرهمند شوم، وگرنه دیگر هیچ نیست.
دربارۀ پیشنهاد حقیر برای اصلاح ابیاتی از داستان خشم گرفتن خسرو بر بزرگمهر مرقوم فرمودهاید: «جای این پرسش هست که اگر مرغ گهرهای بوزرجمهر را برده و خورده است، دیگر علت خشم شاه بر بوزرجمهر چیست؟» به گمان بنده علتش این است که شاه وقتی چشم باز میکند و میبیند که بوزرجمهر بدو مینگرد و لب به دندان میگزد، خیال میکند در خواب بادی از او صادر شده و این کار بزرگمهر بدین سبب است. به همین دلیل بر او خشم میگیرد و او را سگ خطاب میکند و باقی اتفاقات:
3534 چو بیدار شد شاه و او را بدید/ کزان سان همی لب به دندان گزید،
3536 گمانی چنان برد کو را به خواب/ خورش کرد بر پرورش بر شتاب
3537 بدو گفت کای سگ تو را این که گفت/ که پالایش طبع بتوان نهفت؟!
البته چنانکه عرض کردم در متن فعلی بیتی میان بیتهای اول و دوم آمده که توالی سخن را بر هم زده است. این بیت فقط در دو دستنویس ق، آ در این موضع آمده است. پیشنهاد بنده برای آوردن این بیت (بیت 3535) بجای بیت 3527 به دستنویسهای بیشتر و معتبری متکّی است: ژ، لن، پ، لن2.
دلایلی که برای آن دو سه اصلاح پیشنهادی داشتم همانهایی بود که عرض کردم و چون برای خودم هم مسلّم نیست بیش از این نمیتوانم از آن پیشنهاد دفاع کنم. اما اگر مرغ سیاه، که لابد بدشگون هم بوده، گوهرهای بازوبند شاه را - که معلوم هم نیست به چه دلیل از بازوی او به در آمده بوده است- خورده، چرا بزرگمهر باید این واقعه را نشان از غروب ستارۀ بخت و اقبال خود بداند؟
مرقوم فرموده بودید که در پیرایش دوم کلمات بیشتری را حرکتگذاری میکنید. بسیار عالی است. چه بسیار تلفظهای کهن را که بنده از شاهنامۀ سرکار آموختم. فرهنگ آقای رواقی در بخش ارائۀ تلفظ کلمات نمونۀ اعلای سَمبَلکاری و بزندررویی است که در همۀ بخشهای فرهنگ مشهود است.
مدتی پیش در مورد تلفظ یکی از کلمات شاهنامه متوجه نکتهای شدم که یک جا در تصحیح بیتی نیز دخیل است. عرض میکنم تا اگر پذیرفته بود حرکتگذاری شود: «فسردن» را در گذشته و امروز fesordan خوانده و میخوانیم. رودکی «فسرد» را با مُرد، خُرد، سپُرد، فشُرد و غیره قافیه کرده است. نظامی هم یک دو جا آن را با مُرد قافیه نموده است. از مقلدان شاهنامه، سرایندۀ بهمننامه هم فسرد و مُرد را با هم قافیه ساخته است. اما تلفظ این فعل در زبان فردوسی و احتمالاً مردم طوس feserdan بوده است. فردوسی «فِسِرد» را دو بار با «یزدگِرد» - که در تلفظش بیگمان هستیم- در محل قافیه آورده است (ششم 420/ 65؛ 614/ 2585). او چند جای دیگر این فعل را با «گرد» قافیه کرده است که ناگزیر باید gerd خواند:
- چنانش به حلقه اندرآورد گرد/ که گفتی خم اندر میانش فسرد (دوم 87/ 265)
- یکی ابر تند اندرآمد چو گرد/ ز سرما همی لب به هم برفسرد (سوم 63/ 583)
- چو بر نیزه بر دستهاشان فسرد/ ز هر سو سپاه اندرآرند گرد (سوم 127/ 360)
مورد نخست را «گُرد» خواندهاید، مورد دوم بهناچار «گَرد» خوانده میشود و سومین مورد حرکتگذاری نشده است. بیت دوم در دستنویس سنژورف چنین است: «یکی ابر تند اندرآمد به گِرد». اگرچه این نویسش تنها در این دستنویس آمده، اما چون از تشتّت تلفظ این فعل میکاهد و با تلفظ «فسِرد/ یزدگِرد» نیز همسو است برتر مینماید. ضمناً برای آنچه در ابیات 582 به بعد تصویر شده، تشبیه ابر به «گَرد» مناسب به نظر نمیرسد و تا جایی که گشتم جای دیگری از شاهنامه هم این تشبیه سابقه ندارد. حال آنکه «ابر به گِرد اندرآمدن» کاملاً با مضمون ابیات هماهنگ است.
خوانش «گِرد» برای قافیۀ بیت سوم بلامانع است. در بیت نخستین هم گویا «گِرد اندرآوردن» به معنی احاطه کردن، فرا گرفتن است، چنانکه در تفسیر شنقشی به همین معنی به کار رفته است (نک: فرهنگنامۀ قرآنی، ج1، ص 77).
ارادتکیش، پژمان
6 فروردین 1392
دوست دانشمند و عزیزم آقای پژمان فیروزبخش
میبخشید که به سبب برخی گرفتاریها پاسخ به نامهء شما به تأحیر افتاد. در تفسیر روایت پرندهء سیاه و گوهر بازوی انوشروان، از کار این پرنده که گویا باید کلاغ باشد، تعجب کرده بودید. ولی کارهائی که این پرنده انجام میدهد خیلی شگفتتر از اینهاست. شما علت خشم گرفتن انوشروان را بر بزرگمهر مطابق با تفسیر بنداری این میدانید که در خواب بادی از پادشاه خارج شده بود و غیره. ولی در این صورت موضوع گوهر دزدیدن پرنده بیمحل میماند، مگر فقط ایجاد شگفتی در بزرگمهر از کار پرنده و تعبیر نادرست آن از سوی پادشاه. من معتقدم که محتملتر این است که پادشاه گمان کرده بود که هنگام خواب بزرگمهر گوهر را به خورد او داده بود، بدین اعتقاد که خوردن گوهر طبع را پالایش میدهد. در اینجا و چند مورد دیگر، احتمال ایجاز مخل از یکسو و دستبرد کاتبان از سوی دیگر، دریافت درست متن را دشوار کرده است.
در مورد خوانش واژههای شاهنامه، من متوجه شدهام که در برخی جاها که ما تسامح در قافیه را گمان میبردیم، با خوانش پارسی میانه تسامح برطرف میشود، ولی همهء مشکلات خوانش شاهنامه نیز حل نمیگردد و احتمال تسامح در قافیه همچنان باقی میماند. ما در پیرایش دوم تا آنجا که دستنویسها به ما امکان دادهاند، مشکلات پیرایش متن را برطرف کردهایم و در یادداشتها و مقالات و بویژه در آویزه در این باره بحث کردهایم. همچنین از نگاه نشانهگذاری (نقطهگذاری) پیرایش دوم خیلی خوب تهیه شده است. ولی ما اکنون در این پیرایش مسئلهء خوانش واژه ها را پیش کشیدهایم و مطمئن هستم که به بخش بزرگ آن پاسخ داده شده است. نکاتی نیز باقی میماند که موضوع بحثهای آینده خواهد بود.
یک پرسش هم از شما دارم. در دانشنامهء زبان و ادب فارسی، مدخل ساقینامه، از مرحوم محمدجعفر محجوب نقل شده است که به استناد دو بیتی از فخرالدین اسعد گرگانی، معتقد بود که نظامی باید ایدهء ساقینامه و مغنینامه را از گرگانی گرفته باشد. من مقالهء محجوب را ندارم و نمیدانم که آن دو بیت از ویس و رامین است یا از اشعار دیگر او که شما گردآوری کرده اید. آیا میتوانید لطفا مرا راهنمائی کنید؟ بسیار ممنون میشوم. به امید خدا کار ادامهء تحصیل شما بزودی درست شود و ما شما را بزودی در سرزمین ژرمنها ببینیم.
با سپاس و مهر و درود
خالقی
[12 آوریل 2013]
[1] بنداری از این ابیات چنان دریافته است که شاه سر بر دامن بوزرجمهر میگذارد. شاید فهم او درست باشد. اما در این صورت برای من روشن نیست که ضرورت ذکر «یکی خوبرخ» در بیت 3524، که بنداری آن را «وصیف» (ریدک، غلام) ترجمه نموده، چیست.
[2] متن فعلی شاهنامه «ز پرواز شد تا به بالین شاه» است. این ضبط نویسشِ یگانۀ دستنویس لندن است. همۀ دستنویسهای دیگر به همراه سنژوزف صورتی که در بالا نوشتهام را دارند. اکثری «تا زیرِ بالین» دارند، و سنژورف و سه دستنویس دیگر «تا پیشِ بالین». من نتوانستم تشخیض دهم که «تا زیر بالین» در اینجا ضبط دشوارتر درست است یا ضبط دشوارِ کاذب.
ضمناً اگر این بیت را به صورتی که تغییر دادم بپذیرید، ترجمۀ بنداری از بیت پیشین نادرست مینماید. زیرا روایت به گونهای است که گویی بالین شاه از جای نشستن بوزرجمهر فاصله دارد.