اقتراح در تصحیح بیتی از شاهنامه
خطبۀ داستان رستم و سهراب در تصحیح دکتر خالقی مطلق این شش بیت است:
اگر تندبادی برآید ز کُنج/ به خاک افگند نارسیدهتُرُنج
ستمگاره خوانیمش ار دادگر؟/ هنرمند گوییمش ار بیهنر؟
اگر مرگ دادست بیداد چیست؟/ ز داد اینهمه بانگ و فریاد چیست؟
ازین راز جان تو آگاه نیست/ بدین پرده اندر تو را راه نیست
همه تا در آز رفته فراز [۱]/ به کس بر نشد این در راز باز
به رفتن مگر بهتر آیدت جای/ چو آرام گیری به دیگر سرای
پس از بیت آخر، بیشتر دستنویسهای شاهنامه بیت دیگری نیز دارند که به نظر نگارنده سخن شاعر و بیت پایانی خطبه است، اما دکتر خالقی مطلق آن را به حاشیه بردهاند. این بیت در اغلب دستنویسها دچار تغییر و تصحیف شده است و یافتن صورت اصلی آن دشوار مینماید. حتی وقتی گمان میرود که به صورت اصلی بیت نزدیک شدهایم، باز این اشکال هست که با بیت پیش از خود ارتباط معنایی تنگاتنگی ندارد. شاید به همین خاطر استاد دکتر خالقی مطلق ترجیح دادهاند آن را در متن نیاورند.
اینکه که گفتم بیت به نظر بنده اصیل و سرودۀ فردوسی است سه دلیل دارد. اول بودن این بیت در اغلب دستنویسهای معتبر شاهنامه است. جز دو دستنویس لندن (مورّخ ۶۷۵) و قاهره (مورّخ ۷۴۱) دیگر دستنویسهای اساس تصحیح دکتر خالقی، و دستنویسهای سنژورف (حدود سال ۷۰۰)، شاهنامۀ کوچک اول (نیمۀ اول سدۀ هشتم)، شاهنامۀ کوچک دوم (نیمۀ اول سدۀ هشتم) و سفینۀ تبریز (مورّخ ۷۲۱) همگی این بیت را دارند. دلیل دوم تعدد ضبطهای متفاوت برای این بیت است. بیتهای الحاقی معمولاً تا این اندازه ضبطهای متنوع ندارند. و بالاخره دلیل آخر کهنگی لفظ است. ظاهراً همین دشواری و نامفهوم بودن بیت سبب شده است تا کاتبان دستنویسهایی چون لندن و قاهره از نوشتن آن چشمپوشی کنند و کاتبان دیگر دستنویسها نیز بیت را تغییر دهند یا کلمات دشوار آن را بینقطه بنویسند.
اکنون به سراغ بیت میرویم. در اقدم نسخ شاهنامه، یعنی دستنویس فلورانس (مورّخ ۶۱۴)، بیت مورد بحث چنین است:
نخستین تن از مرگ ببسایذی/ دلیر و جوان خاک نبسایذی
ضبط سایر نسخ بدین قرار است [۲]:
سنژوزف: نخستی [۳] دل ار مرگ نستاوذی/ دلیر و جوان خاک نپساوذی
شاهنامۀ کوچک اول: نخستین دل از مرگ ئئسائدی (بینقطه)/ دلیر و جوان مرگ را شایدی
شاهنامۀ کوچک دوم: نخستین دل از مرگ بستائدی (حرف پنجم بینقطه)/ دلیر و جوان خاک نبساودی
سفینۀ تبریز: نخستین دل از مرگ ئستایدی (حرف اول بینقطه)/ دلیر و جوان خاک نئساودی (حرف دوم بینقطه)
س: اگر مرگ کس را ننوئاردی (حرف چهارم بینقطه)/ ز پیر و جوان خاک ئسبارذی (حرف اول بینقطه)
لن: اگر مرگ کس را نیوبارذی/ ز پیر و جوان خاک بسپاردی [۴]
ق۲: اگر مرگ را کس بتوباردی/ ز پیر و جوان خاک بسباردی
لی: نخستین دل از مرگ بستایدی/ دلیر و جوان خاک را شایدی
پ: اگر مرگ کس را بتوباردی/ ز پیر و جوان خاک ئسپاردی (حرف اول بینقطه)
و: پحستی دل ار مرگ نستایدی/ دلیر و جوان مرگ ئپسایدی (حرف اول بینقطه)
آ: اگر مرگ کس را نیازاردی/ ز پیر و جوان خاک نسپاردی
ل۲: نخستین دل از مرگ بستاندی/ دلیر و جوان خاک را شایدی
ب: اگر مرگ کس را نیوباردی/ ز پیر و جوان خاک نسپاردی
ل۳: اگر مرگ کس را نیوباردی/ ز پیر و جوان خاک بسپاردی
لن۲: اگر مرگ کس را نیوباردی/ ز پیر و جوان خاک بسپاردی
س۲: اگر مرگ کس را نیوباردی/ ز پیر و جوان خاک بسپاردی
سعدلو: اگر مرگ کس را بنوباردی/ ز پیر و جوان خاک نسباردی
با دقت در ضبط نسخ دو گونۀ متفاوت قابل تشخیص است:
۱. نخستین (نخستی) دل (تن) ار (از) مرگ نستاودی (بستایدی، نستایدی، بستاندی، ببسایدی، ئئسائدی)/ دلیر و جوان خاک نپساودی (را شایدی، نبسایدی، مرگ ئپسایدی) (ژ، سفینۀ تبریز، ش۲، لی، و، ل۲، ف، ش)
۲. اگر مرگ کس را نیوباردی (ننوئاردی، بتوباردی، بنوباردی، نیازاردی)/ ز پیر و جوان خاک بسپاردی (نسپاردی) (س، لن، ق۲، پ، آ، ب، ل۳، لن۲، س۲، سعدلو)
گونۀ دوم به نظر من صورت سادهشده است و سخن فردوسی را باید در گونۀ نخست جُست. دستنویسهای کهن و معتبری چون فلورانس، سنژوزف و شاهنامۀ کوچک دوم گونۀ اول را دارند. شاهنامۀ مندرج در سفینۀ تبریز هم اگرچه از اعتبار زیادی برخوردار نیست، اما به لحاظ قدمت احتمالاً چهارمین دستنویسی است که داستان رستم و سهراب را دارد (پس از فلورانس، لندن و سنژوزف). اکنون برای رسیدن به سخن فردوسی نسخهبدلهای گونۀ اول و احتمال درستی آنها را بررسی میکنیم:
معنی واژۀ «نخستین» در آغاز بیت بر من روشن نیست. دو دستنویس سنژوزف و واتیکان چیزی شبیه به «نخستی» دارند که ضبط نامأنوستر است و شاید باید در آن به دنبال صورت اصلی گشت. به هر روی، کلمۀ نخست ظاهراً باید صفتی برای «دل» باشد. اگر «نخستین» را قید بگیریم معنای بیت در خودش تمام نمیشود.
ضبط «تن» تنها در دستنویس فلورانس آمده و سایر دستنویسها متقفاً «دل» دارند.
وجه تمنایی افعال هر دو مصراع نشان میدهد که در مصراع نخست ضبط «ار» درست است، نه «از».
اصلیترین اشکال بیت مورد بحث فعل مصراع اول است. با توجه به نسخهبدلها، فعلهای محتمل - تا جایی که ذهن من میرسد - اینهاست: ستاویدن (ظاهراً گونهای از شتافتن)، پساویدن، پساییدن، ستودن. از این میان چنانکه جلوتر ملاحظه خواهید فرمود «پساویدن/ پساییدن» را محتملتر میدانم. برای درک معنی مصراع اول، صورت سادهشدۀ آن (اگر مرگ کس را نیوباردی) احتمالاً راهنمایی خوبی است.
صورت اصلی مصراع دوم به احتمال زیاد چنین بوده است: دلیر و جوان خاک نپساودی/ نپسایدی. تحتاللفظی یعنی: دلیر و جوان خاک را لمس نکند. دانستن اینکه فردوسی در این بیت «پساویدن» به کار برده بوده یا «پساییدن» قبل از هر چیز منوط به شناختن فعل مصراع اول است. شاعر جای دیگر (دفتر دوم، ص ۱۷۶) «پساید» را با «برگراید» قافیه ساخته است. اما چند جا نیز تقریباً میتوان اطمینان داشت که «پساود» به کار برده بوده است (نک: دفتر هفتم، ص ۲۰۹؛ هشتم، ص ۳۵۸). ضبط «بسپاردی/ نسپاردی» میتواند قرینۀ ضعیفی برای درستی «نپساودی» باشد (با تصحیف و به ر).
چنانکه ملاحظه فرمودید تصحیح این بیت برای من ممکن نشد. برای همین تصمیم گرفتم موضوع را به اقتراح بگذارم. با این حال اگر مجبور بودم پیشنهادی برای تصحیح این بیت ارائه دهم، بدون هیچ اطمینان خاطری بیت را چنین تصحیح میکردم:
نخستین دل ار مرگ نپساودی/ دلیر و جوان خاک نپساودی
بدین گمان که فردوسی «پساویدن» را در دو معنی متفاوت «دریافتن، رسیدن، دست یافتن بر» و «لمس کردن» با هم قافیه کرده است. مفهوم کلی بیت هم به نظرم این است که اگر مرگ دل (یا تن) آدمی را درنیابد، یعنی اگر آدمی نمیرد، دلیران و جوانان جایی برای زیستن بر زمین ندارند.
معنی اولی را که برای «پساویدن/ پسودن» قائل شدم از شواهد زیر استنباط کردهام (همۀ شواهد را در پیکرۀ رایانهای گروه فرهنگنویسی در فرهنگستان زبان و ادب فارسی یافتهام»:
- نپساید ما را آتش دوژخ جز که روزی چند شمرده (قرآن پاک، ص ۲۷).
- تو را چگونه پساود هگرز پاکی و علم/ که جان و دلت جز از جهل و فعل بد نپسود (دیوان ناصرخسرو، ص ۳۲).
- هرآنکس که او تاج شاهی بسود/ بر آن تخت چیزی همی برفزود (شاهنامه، ج 8، ص ۲۷۴).
- خدایتعالی... گفت: چون بپساود مردم را دشواری بخواند ما را بر پهلو یا نشسته یا ایستاده پس چو آن دشواری از او بازکردیم بگذرد چنانک گویی هرگز ما را نخواندستی اندر دشواری. (خوان الاخوان، ص ۴۹).
پژمان فیروزبخش
[1] بنده گمان میکنم سخن شاعر «همه تا در راز رفته فراز» بوده و در نسخههای بسیار نزدیک به زمان شاعر «در راز» به «در آز» تصحیف شده است. «این در راز» در مصراع دوم ناظر به همین «در راز» در مصراع نخست است. آنچه دربارۀ معنی این بیت با ضبط «در آز» نوشته شده بیشتر به توجیه میماند. ضبط «همه تا در راز رفته فراز» بر روی یکی از کاشیهای تخت سلیمان، متعلق به اواخر قرن هفتم ق، آمده است (اشعار فارسی کاشیهای تخت سلیمان، عبدالله قوچانی، ص ۸۵). شاعر میگوید: همه تا در راز، یعنی مرگ، پیش رفتهاند؛ یعنی همه طعم مرگ را چشیدهاند/ اما این در راز، یعنی چیستی مرگ، بر کسی گشوده نشده است. به دیگر سخن: از جملۀ رفتگان این راه دراز/ بازآمدهای کو که به ما گوید راز.
[2] ضبط بیشتر دستنویسها را با رجوع دوباره به تصویر آنها در اینجا آوردهام.
[3] این کلمه دچار آبدیدگی شده و دو سه حرف اولش به دقت خوانده نمیشود. اما قرائت دو حرف پایانی آن قطعی است.
[4] چند حرف پایانی این کلمه در عکسی که من دارم خوانا نیست. شاید «بسبارذی» باشد.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ليان: از ديشب تا حالا ميخواستم اين مطلب را در نظرات وبلاگ بگذارم و نشد. آخرش تصميم گرفتم همين زير مطلب پژمان اضافهاش كنم.
اين جانب پس از ديدن تمام شواهد مرگ در شاهنامه (البته تصحيح مسكو) و جستوجوي برخي از كلمات و تعبيرات اين بيت، اين صورت را پيشنهاد ميكنم:
نَخَستي دل ار مرگ نستاودي/ دلير و جوان خاك نپساودي
دل كسي خستن: كنايه از آزردهخاطر و غمناك شدن كسي. ز گفتار او گيو را دل بخست/ ... . دل خسرو از درد ايشان بخست/ ... . (و چند شاهد ديگر). نيز قياس كنيد با خسته شدن روان: روانش به مرگ برادر بخست/ ... . نگر تا كه بيني به گرد جهان/ كه او نيست از مرگ خستهروان.
ستاويدن: استاد پژمان فرمودهاند كه ممكن است گونهاي از شتافتن باشد. كاربرد «شتاب» براي «مرگ»: بدان گه كه مردم شود سير شير/ شتاب آورد مرگ و خواندش پير. شود تخت من گاه افراسياب/ كند بي گنه مرگ بر من شتاب.
معني مصراع اول: دل [كسي] خسته نميشد اگر مرگ شتاب نميآورد (اگر مرگ سراغ كسي نميآمد).
معني مصراع دوم [و اگر انسان] دلير و جوان خاك را لمس نميكرد (يا شايد: اگر خاك انسان دلير و جوان را لمس نميكرد).
لمس كردن خاك بايد به معني مردن باشد.
-------------------------------------------------------------------------
دوست عزیزم وحید عیدگاه، که سخنش در باب عروض و قافیه و بسیاری از مسائل زبانی و ادبی دیگر برای من حجت است لطف کرده بود و در ایمیلی نادرستی صورت پیشنهادی مرا یادآور شده بود. من به قید احتمال ضعیف و بیشتر برای اینکه در بحث را گشوده باشم نوشته بودم شاید فردوسی «پساویدن» را با دو معنای مختلف با هم قافیه کرده بوده است. که البته خطا بود. اینک بخشی از نامۀ وحید در سبب نادرستی آن:
«اما دو معناي پيشنهادي تو در بيت مورد بحث حاصل توسع معنايي است و در قانون قافيه، چنان كه شاعران رعايت كردهاند، توسع معنايي ملاك نيست بلكه تفاوت معنايي ملاك است. از همين روي شاعر نميتواند دويدن (جاري شدن) را با دويدن (پوييدن) قافيه كند و نيز رفتن (مخالفِ آمدن) را با رفتن (به انجام رسيدن) قافيه كند.»