رسيد مـژده كه آمد بهــار و ســبزه دمــيد
وظيفه گــر برسـد مصرفش گل است و نبيد
صفيــر مـرغ برآمد بط شراب كجــاست
فغـــان فتــاد به بلبل نقـاب گـل كه كشيد
ز روي ساقي مهــوش گلي بچيــن امـروز
كه گـرد عارض بستان خـط بنفشه دميد
چنــان كرشمه ساقي دلــم ز دست ببــرد
كه با كسي دگــرم نيست برگ گفت و شنيد
من اين مرقع رنگين چو گل بخواهم سوخت
كه پـيـر بادهفروشش به جرعـهاي نخــريد...
مكـن ز غـصه شـكايت كه در طريق طلب
به راحتي نرســـيد آن كه زحمتي نكشـيد
ز ميـــوههاي بهشــتي چــه ذوق دريـــابد
هر آن كه سيـب زنخـدان شاهدي نگـــزيد...
بهـــــار ميگــذرد دادگــــسـترا دريــاب
كه رفت موسـم و حــافظ هنوز مي نچشــيد
از تصحيح هـ . ا. سايه (هوشنگ ابتهاج)
سال نو بر تمامي دوستان و دشمنان ـ عليالخصوص خوانندگان اين وبلاگ ـ مبارك و فرخنده باد! براي همه سالي سرشار از تـندرستي، آرامش خاطر و موفقيت آرزو ميكنيم.
سعيد، محمد، پژمان