چند روز پيش مقالۀ نقد دوستمان محمد افشين‌وفايي بر «فرهنگ شاهنامۀ» دکتر علي رواقي، با عنوان «عيب‌گويان، بيشتر گم کرده راه»، مقالۀ برگزيدۀ نهمين دورۀ جشنوارۀ نقد کتاب شد. اين موفقيت را به دوست عزيزمان تبريك مي‌گوييم و آرزو مي‌كنيم همواره در زندگي کامگار و سرافراز باشد.

او در اين نقد به نادرستي انتخاب چاپ مسکو به عنوان مبناي تأليف فرهنگ پرداخته و سپس اشکالات راه‌يافته به فرهنگ شاهنامه را به سبب اساس قرار دادن چاپ مسکو بررسيده است. در پايان نيز کاستي‌ها و اشتباهات اين فرهنگ را متذکر شده است.

يكي از بخش‌هاي مهم اين نقد به «گونه‌شناسي» زبان فارسي و تأثير آن در تصحيح شاهنامه مربوط است. تصميم گرفتيم كه اين بخش از نقد را مستقلاً در وبلاگ بگذاريم، زيرا اين بخش علاوه بر آن كه به «فرهنگ شاهنامة» دكتر رواقي مربوط مي‌شود، به طور كلي با «تاريخ زبان فارسي» و «شيوة تصحيح متون» نيز ارتباط دارد. غير از اين، براي كساني كه مباحث جنجال‌برانگيز پيرامون دستنويس شاهنامة فلورانس را دنبال مي‌كنند حتماً جالب خواهد بود.

با كسب اجازه از محمد افشين‌وفايي اين بخش از نقد او را در وبلاگ گذاشتيم.

عنوان مقاله برگرفته از اين داستان مثنوي مولوي است (دفتر دوم، ابيات 3027- 3045):

چار هندو در يکي مسجد شدند                 بهر طاعت راکع و ساجد شدند

هـر يکي بر نيتي تکبيــر کـرد                  در نماز آمد به مسکيني و درد

مؤذن آمد از يکي لفظي بجست            کاي مؤذن بانگ کردي وقت هست

گفت آن هنـدوي ديگر از نيـاز               هي سخن گفتي و باطل شد نماز

آن سيم گفت آن دوم را اي عمو               چه زني طعنه بـرو خـود را بگو

آن چهارم گفت حمد الله که من             در نيفتادم به چه چون آن سه تن

پس نماز هر چهـاران شد تبـاه                   عيب‌گويان بيشتر گم کرده راه

صورت کامل مقاله را در شمارۀ 85 (بهمن و اسفند 1390) مجلۀ بخارا مي‌توان ملاحظه کرد.

 

سعيد ليان، پژمان فيروزبخش

***

 

گناه دستنويس فلورانس

آقاي دکتر رواقي براي معيوب جلوه دادن شاهنامة خالقي قبل از هر چيز به دستنويس شاهنامة فلورانس، که اساس تصحيح وي در نيمة نخست شاهنامه بوده است، تاخته و 38 صفحه از مقدمة فرهنگ شاهنامه را به نقد دستنويس مزبور اختصاص داده است؛ غافل از اينکه روش تصحيح خالقي نه پيروي چشمبسته از اقدم نسخ، بلکه با در نظر داشتن معيارهايي مشخص، يافتن ضبط اصيل بوده است و اين ضبط اصيل گاهي ضبط اقدم نسخ، گاهي ضبط اكثريت نسخ، گاهي ضبط دشوارتر و گاهي ضبطي است كه با معيارهاي زباني، نقد الشعر و بهرهگيري از منابع جانبي انتخاب شده است. با بهکارگيري چنين روشي است که در شاهنامة خالقي بسياري از ضبطهاي کهنتر در دستنويسهاي معتبر شناسايي و به متن برده شدهاند. و باز با تکيه بر همين روش است که بسياري از بيتها و روايات برافزوده از متن شاهنامه خارج شده و يا بيتهاي افتاده در متن جاي گرفتهاند.

در اينجا ابتدا ايرادات اصلي دکتر رواقي را بدين دستنويس آورده و ميکوشيم تا براي خوانندگان مقدمة فرهنگ شاهنامه ابهامات احتمالي را روشن کنيم:

 

ـ با بيان خاص خود نوشتهاند: «... اين دستنويس... به دليل تاريخ کتابتش ميتوانست قديمترين دستنويس شاهنامه باشد» (ص بيستوهفت).

از اين جمله چنين استنباط ميشود که آقاي دکتر رواقي ظاهرا هنوز در اصالت تاريخ کتابت اين دستنويس ترديد دارند. پس لازم است ايشان را به مقالة آقاي ابوالفضل خطيبي که در سال 1384 در مجلة نشر دانش منتشر شد ارجاع دهيم. همچنين براي مزيد اطلاع خوانندگان عرض ميشود که در بهار سال 1389 در منزل استاد ايرج افشار - زنده بادش ياد- عکس رنگي بسيار با کيفيت انجامة دستنويس فلورانس را، که به همت آقاي نادر مطّلبي کاشاني تهيه شده بود، ديدم. جز دو کلمة «مجلّد اول» ساير کلمات انجامه مطلقاً خراشيدگي و دستخوردگي ندارد. نظر استاد افشار را هم که جويا شدم فرمودند جاي ترديدي در اصالت متن انجامه و تاريخ کتابت نسخه نيست.

 

ـ نوشتهاند: «روشن نيست به چه دليلي و چرا رونويسگر اين متن، اين بخش از شاهنامه را مجلّد اول از شاهنامه دانسته است؟ و اين تقسيمبندي بر پاية چه اصل و منطقي استوار است؟» (ص بيستوهفت).

ميافزايم: اين تقسيمبندي بر پاية همان اصل و منطقي استوار است که دکتر رواقي فرهنگ شاهنامهشان را در دو مجلد به چاپ رساندهاند، نه يک يا سه مجلد.

صرفنظر از گزارش نظامي عروضي که فردوسي نسخة اهدايي به سلطان محمود را در هفت مجلّد نويسانده بود، چنانکه استاد دکتر محمدامين رياحي خاطرنشان کردهاند، شاهنامة فردوسي به ملاحظة نوع خط، قطع کاغذ و طرز مسطربندي معمول در دورههاي مختلف ابتدا در هفت و سپستر در چهار و دو مجلّد کتابت ميشده است [1]. همچنين در ميان دستنويسهاي شاهنامه، که تاکنون شناخته شدهاند، نسخة موزة ملّي کراچي مورّخ 752 با اندکي اختلاف از جايي آغاز شده که دستنويس فلورانس پايان يافته است؛ يعني خود مجلد دوم است و ناگزير مجلد نخستي تقريباً مانند دستنويس فلورانس داشته است.

 

ـ نوشتهاند (يعني به نقل از مقدمة چاپ عکسي فلورانس تکرار کردهاند) [2]: «دستنوشت فلورانس يکي از نسخههايي است که شماري از دگرگونيهاي آوايي آن با زبان برخي از دستنوشتهاي ديگر شاهنامه نميخواند. مجموعة اين ناهمخوانيهاي آوايي و گاه واژهاي و تلفظي و رسمالخطي اين کتاب ميتوانند نشانهاي باشند براي انتساب اين دستنوشت به حوزه و دورهاي خاص و بهتر است بگوييم گونهاي ويژه از زبان فارسي، واگرنه بيگمان اين دستنوشت هم بايد همان ويژگيهايي را ميداشت که دستنوشتهاي ديگر شاهنامه دارند» (ص بيستوهشت- بيستونه).

بعضي از اين ناهمخوانيها را که دکتر رواقي به حوزة زباني کاتب دستنويس فلورانس نسبت داده بودند آقاي خطيبي در مقالة پيشگفته بررسي كرده و نادرستي نظرات دکتر رواقي را نمايانده است. اما دکتر رواقي بيآنکه پاسخي به آن ردّيه داده باشند اين مطلب را باز در اينجا تکرار کردهاند. اينگونه سخنان دکتر رواقي صرفاً حدسهايي است که اتفاقاً مثالهاي نقض فراواني براي هريک يافت ميشود. در اينجا نمونهوار چند مورد ديگر را از آنچه دکتر رواقي مربوط به دگرگونيهاي آوايي دستنويس فلورانس دانسته برميرسيم و نادرستي آنها را نشان ميدهيم:

- ب/ ف (ص بيستونه مقدمة چاپ عکسي فلورانس):

در دستنويس فلورانس در يك موضع واژة زفان به جاي زبان آمده است، که گويا نمونة ديگري در اين دستنويس ندارد و در ساير مواضع همان زبان به کار رفته است. برخلاف تصور ايشان، صورت زفان در متون فارسي متعددي از مناطق مختلف جغرافيايي به کار رفته است و به هيچ وجه نميتوان کاربرد آن را محدود به حوزة زباني خاصي کرد. چون اگر مثلاً زفان در فرهنگ عربي به فارسي تکمله الاصناف که مملوّ از واژههاي ماوراءالنهري است آمده، به کرّات در آثار عطار نيشابوري نيز به چشم ميخورد.

ضمناً بايد افزود که کاربرد زفان در دستنويسهاي شاهنامه منحصر به نسخة فلورانس نيست و دستکم سه بار در دستنويس لنينگراد مورّخ 733 [3]، يک بار در دستنويس قاهره مورّخ 741 [4]، و يک بار در دستنويس کراچي مورّخ 752 [5] نيز آمده است. پس گرچه شايد بتوان زفان را ناشي از تأثير گونة زباني كاتبان دانست، اما اين دگرگوني به هيچ وجه حوزة زباني آنان را مشخص نميكند.

- ث/ ت (ص سي مقدمة چاپ عکسي فلورانس):

واج ت را در پايان اسامي خاص گيومرت و اغريرت متأثر از گونة زباني کاتب فلورانس دانستهاند و بعدتر، يعني در مقدمة همين فرهنگ گويش کاتب را ماوراءالنهري معرفي نمودهاند (براي ارزيابي اين نظر، نک: جلوتر).

ميپرسيم آيا بنداري اصفهاني مترجم شاهنامة فردوسي در سالهاي 620- 621ق و يا کاتب دستنويس کهن اين ترجمه (مورّخ 675) يعني يوسف بن سعيد هروي نيز که همهجا اسامي خاص جيومرت، طهمورت و اغريرت را با ت ضبط کردهاند اهل ماوراءالنهر بودهاند که در حين ترجمه يا کتابت متني عربي اين اسامي خاص فارسي را براي فهم مردم منطقة خودشان به گويش خود تغيير دهند؟

آيا خليل بن احمد فراهيدي که نام طهمورت را به صورت طخمرت در کتاب العين خود آورده [6] ماوراءالنهري بوده يا کاتبان عربزبان اين کتاب؟

صرفنظر از اينکه صورت پهلوي گيومرت و اغريرت Gayōmart و Aγrērat است، و اين اسامي در بعضي دستنويسهاي کهن متون فارسي نيز با ت آمدهاند (مثلاً: طهمورت، در گيهانشناخت [7]، ص254)، کاربرد آن در دستنويسهاي شاهنامه به هيچ وجه منحصر به دستنويس فلورانس نيست. دستنويس نويافتة کتابخانۀ دانشگاه سنژوزف بيروت (مورّخ اواخر سدۀ هفتم ق) اغريرت را هميشه و طهمورت را يک بار با ت نوشته است [8]. جز اين، برخي دستنويسهاي ديگر شاهنامه نيز گاه ضبط کهنتر اين اسامي را (با ت) حفظ کردهاند [9].

جالب است که دستنويس لندن مورّخ 675، که نسخۀ اساس چاپ مسکو بوده، نيز شش بار نام طهمورت را با ت ضبط کرده است (نک: دفتر يکم تصحيح خالقي، ص 135، زيرنويس 14؛ دفتر سوم، ص 310، زيرنويس 24؛ ص 369، زيرنويس 5؛ دفتر چهارم، ص 164، زيرنويس 13؛ دفتر ششم، ص 419، زيرنويس 5؛ دفتر هفتم، ص 159، زيرنويس 14، که گيومرت را هم با ت نوشته است) [10].  پس به زعم استاد رواقي لابد كاتب اين نسخه و کاتب دستنويس فلورانس همشهري يا ساكن يك حوزة زباني بودهاند.

- د/ ت (ص سيويک مقدمة چاپ عکسي فلورانس):

دو مورد از سه مثالي که دکتر رواقي در زير اين عنوان آورده و آنها را نمونة ابدال د به ت دانسته است نشان از کمتوجهي ايشان و بدخواني اين ابيات دارد. در اين دو بيت حرف ت ضمير متصل دوم شخص مفرد است:

1. نگه کن که اين کار فرّخ بود/ ز بخت آنچ پرسيت پاسخ بود

2. اگر خود نيازارديت [11] از نخست/ به آب اين گنه را توانست شست

اين کاربرد کهن باز هم در شاهنامه به چشم ميخورد:

ز من هرچ خواهيت فرمان کنم ز ديدار تو رامش جان کنم

(دفتر پنجم تصحيح خالقي، ص 335، بيت 523)

- غ / ع (ص سيودو مقدمة چاپ عکسي فلورانس):

اين تغيير را فقط در واژة غو/ عو يافتهاند. بايد گفت كه اولاً تغيير غو به عو از نوع دگرگونيهاي آوايي نيست [12]؛ ثانياً کاربرد آن مطلقاً به دستنويس فلورانس منحصر نيست. دستنويس نويافتة بيروت نيز همواره عو دارد [13] و در ساير دستنويسهاي مبناي تصحيح خالقي هم ندرتاً صورت غو ديده ميشود [14].

- کتف/ کفت (ص سيوسه مقدمة چاپ عکس فلورانس):

کاربرد کفت به جاي کتف را متعلّق به گونة زباني کاتب دستنويس فلورانس دانستهاند. اما در همان سه مثالي که آوردهاند يک بار کفت در محل قافيه آمده و بديهي است كه كاتب نميتوانسته کتف را به کفت تغيير دهد، زيرا با اين تغيير قافيه غلط ميشده است. جز اين، فردوسي در شاهنامه مکرّر کفت را با شگفت و گرفت قافيه کرده است (مثلاً، نک: دفتر اول تصحيح خالقي، ص 50، 77؛ دفتر دوم، ص 171، 439؛ دفتر سوم، ص 97، 188؛ دفتر پنجم، ص 21، 241، 323؛ دفتر ششم، ص 567؛ دفتر هشتم، ص 232). ميدانيم که دستنويس فلورانس از دفتر چهارم تصحيح خالقي به بعد ديگر وجود نداشته است.

عجيب است که دکتر رواقي کفت را، که به عقيدۀ ايشان دستبرد کاتب فلورانس در سخن فردوسي بوده، در فرهنگ خود مدخل کرده‌‌اند.